سفرنامه منصور خسرو(منصور خسرو به لطيفي رسيد!)
تاج گذاري حاكم چرخاب!
... گرد شهر راه پيموده و معابر و منازل را نيك به نظاره نشسته و از آنچه بود تا آنجا كه توان بود، با خبر شديم. عزم بر آن كرديم كه هر آنگونه ميسر است، بزرگان شهر را ببينيم و اندكي بر آنان كلامي بگوييم و بيشتر از احوال اين ديار با خبر شويم.
ستيز خورشيد برآمده، هوا بس گرم مي نمود. فغانِ اَلعطشِ ياران به پا خاست و آب جُستندي و در پي نوشين آب بود. فقط بر حجره ها آب شيرين فروشند و بس. و در خانه ها آبِ خوردن نيافتي كه ملت چه مي كشند!؟
جوانكي رهگذر را ندا داده، نشان دارالاماره را از او بگرفتيم. گفت: آن منظور كه تو بخواهي شورايش گويند و نشاني بداد و اين سخن بيافزود كه در شورايمان هيچ نيابي كنون. بزرگان همه از كار ها دست كشيده بر تدارك جشني عظيم اهتمام دارند ... كلام جشن بشنيده ياران، هلهله كنان مسرور شده و خود را به خيال، در جشني ديده و خستگي مان برفت.
اقبالمان بلند، اينگونه با خبر شديم كه روز دگر جشني بپاست. تاجگذاري حاكم كه اينها شهردارش نام نهاده اند. شب چه رؤيا ها بديديم. با خود گفتمي: منصور فردا به جشن چنين كنم، چنان كنم و خستگي سفري دراز، از تن به در كنم.
صبحگاه، خروسان اذان برنياورده، جارچيان شهر فرياد برآورد: گرد آييد مردم كه جشني بزرگ بپاست و ... در مسير بر معابر و پارچه ها، كلام ها نوشته و قدوسش مبارك شمرده و تصديق اين و آن شده و و مبارك ها نوشته بودند!
في الحال هر چه ديديم نوشته بود، نوشته بود و نوشته. از مردم اندك تعدادي نيافتيم و كثرت نمي نمود و آنگونه تعارف و اينگونه مردم به جشن آمدن. چرا؟!! در محل عمارتي يافتيم كه بر آن شهرداري لطيفي نگاشته و بزرگي سخن براند و مأكولات بياوردند، بخورديم و بخورديم و بخورديم و في الجمله آمده بودند كه بشنوند و بخورند.
پيري بر كناري نشسته، بر آنچه مي گذشت نظر فكنده، عقاب گونه چشم ها چرخانيد و در نگاهش رازي مبهم. بر پير چنين عرضه داشتيم كه آنگونه نوشتن ها بر معابر و اينگونه آمدن ها حكايتش برآور... سري بجنباند، نفسي فرو برد و چنين گفت: حتم در اين ديار زميني نداري؟ حجره اي نداري؟ كاسبي و تجارتي نداري و ... كه بر آنها ماليات ها ببندند و بغضي بر پير نشست و اشكي فرود ...
القصه دوستي برگرفتيم، گماشتيم كه آگهي دهي كه بي نوا پيرمرد اينگونه تو داني نيست و بر ولايت هاي دگر نيز گذر كرده ايم و اينگونه نبود و نخواهد شد. و هق هق جگرسوز پيرمرد، كباب مي نمود قلب ها را ...
چنين بدانستيم كه وي را زمين ها فراوان باشد و اموال بسيار برآورده و خوفي عظيم بر پيرمرد نشسته و آنان كه اينگونه اند و چنين شنيده، نيامدند.
پيرمرد مي گريست و زمزمه مي نمود: آسفالت معابر به چه كارمان آيد؟ زيبايي و تميزي شهر به چه كارمان مي آيد؟ و ... . رويش بر من آورد و و گفت: تو بگو منصور آيا به از اين شود شهرمان؟ مي بيني مگر شكوه و فر طبيعت مان. كيست بتواند از اين آباد ترش كند. من نمي دهم. مالياتم حرام، حرام، حرام ... .