مردم! تک و تنهاست چراغ برساتی
آوارهی شبهاست چراغ برساتی
در شهر غریبان چه غریبانه غریب است
امروز که تنهاست چراغ برساتی
بودیم چه شبهای قشنگی همه با او
امروز چه بیماست چراغ برساتی
در عرصهی تاریکی پر وسعت دنیا
بس روشنیافزاست چراغ برساتی
شبهای قشنگ «کائت شاو» به سلامت
چون شمع همانجاست چراغ برساتی
همسایهی دیوار به دیوار غزل بود
یک عاشق شیداست چراغ برساتی
در سوختن و ساختن و هروله گویا
ما را غم گویاست چراغ برساتی
با اینهمه افروختن و سوختن خویش
یک حنجره غوغاست چراغ برساتی
خون دل ما بود که در جان خودش داشت
اندوه سراپاست چراغ برساتی
میسوزد و پیش همه غمهای دلش را
گوید به همه راست چراغ برساتی
مثل گل شیونزده عطر نفساش را
در حال بفرماست چراغ برساتی
در عالم نور و عطش و سادگی و عشق
چون خط چلیپاست چراغ برساتی
وقتی دل دیوانه به دنبال رفیقیست
یک بغض همآواست چراغ برساتی
در حلقهی رندانهی رندانهترینها
مخصوص تماشاست چراغ برساتی
آورده به درگاه خدا دست دلش را
مشغول تمناست چراغ برساتی
هم راه کند روشن و هم ظلمت شب را
یک دشمن بیناست چراغ برساتی
من عاشقام و بین غزلهای خدایی
الحق که چه زیباست چراغ برساتی
شفافترین چشم جهان دارد و انگار
همسایهی دریاست چراغ برساتی
در شعر نگنجد نفس روشن خورشید
شور شب یلداست چراغ برساتی
امروز به یاد همه ایام گذشته
در خاطره رویاست چراغ برساتی
اینها همه گفتیم و هنوز اول راهیم
مانند معماست چراغ برساتی
منبع: نشريه داخلی انجمن شاعران گراش http://0782.blogspot.com/2008/12/403.html